تبلیغات
هـــــی روزگـــــار - بشناس مرا
هـــــی روزگـــــار
بشناس مرا حکایتی غمگینم... افسانه تیره شبی سنگینم... تلخم کدرم شکسته ام مسمومم... ای دوست شناختی مرا من اینم
من اینم و غرق خستگی امده ام... ویرانم و از شکستگی امده ام از شهر یگانگی ؟فراموشش کن... از شهر هزار دستگی امده ام انجا با هر که زیستم کشت مرا... هر همخونی به خون اغشت مرا صدها دستی که دوست می خواندمشان... صدها خنجر شکست در پشت مرا اینجا که کسی به من بپیوندد نیست...
صبحی که به روی ظلمتم خندد نیست... زنجیر فراوان فراوان اما چیزی که مرا به زندگی بندد نیست





این مطلب توسط دل خسته  روز چهارشنبه 9 فروردین 1391 در ساعت 02:32 ب.ظ ! | نظرات()
div class=